درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ایمان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فردای امید




اگر که تو هم معتقدی (حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست ،برای زنده نگه داشتن عشق است )و اگر که مثل من فکر می کنی که (عاشق یاغی است )پس یاغی شو و از حافظه ات کمک بگیر .برای همسرم  22/03/88

پاراگراف بالا تمام متن تقدیمی من به همسرم بود متن را مابین  عنوان کتاب (یک عاشقانه ی آرام) و نام نویسنده (نادر ابراهیمی)نوشتم حدود 10 سانت فضا داشتم که برای متن من کم بود به ناچار تاریخ را مابین نام نویسنده و لوگوی انتشارات روزبهان ثبت کردم کتاب را کادو پیچ تحویل پست دادم تا به آدرس منزل پدری همسرم تحویل بدهند این اولین هدیه من بود در آن شرایط فکر می کردم که با این کتاب و محتویاتش تاثیر مثبتی روی رابطه ام با همسرم خواهم گذاشت غافل  از اینکه ..خب پدر همسرم خیلی موافق وصلت ما نبود و به همین خاطر چند ماه اول را عقد رسمی نبودیم  و رابطه ی ما محدود میشد به مهمانی هایی که دو طرف ترتیب می دادند و طبیعتا از ماهی یکی دو بار تجاوز نمی کرد  پس باید از فضای کتاب بیشترین استفاده را می کردم و خیلی از گفتنی ها را می گفتم صفحه ی 2 که شناسنامه ی کتاب بود و صفحه ی 3 هم که مقدمه نادر ابراهیمی ،بهترین جا همان صفحه ی اول بود فکرش را هم نمی کردم لحظه ی تحویل بسته فقط پدر خانمم منزل تشریف داشته باشد و آن جمله ی ( عاشق یاغی است)مثل کبریتی شود بر انبار باروت ...

دو روز بعد مادر زن محترمه تماس گرفتند که پاشو بیا اینجا ،آنقدر شاد بودم که نپرسیدم چرا ؟ فکر می کردم بالاخره اعتمادشان را جلب کردمو و مجوز رفت و آمد صادر شده :کت و شلوارم را پوشیدم  با پیراهن صورتی ،سعی کردم رسمی و مردانه لباس بپوشم همان جوری که پدر همسرم می پسندید ، فرصت مناسبی بود که دلبری کنم .

وارد خانه شدم مقابل در روی مبل نشسته بود چهره ی غضب آلودش را هیچ گاه فراموش نمی کنم همان کتاب دستش بود رنگ زرد و آبی روی جلد را شناختم طرح زرد رنگ قلب روی جلد را طوری سفت چسبیده بود که انگار جگر دامادش را فشار می دهد از خیالات خوشم بیرون آمدم سکوت خانه آرامش قبل از طوفان بود ..

حالا واسه من تدریس یاغی گری می کنی ؟

نه خدا نکنه ..

صفحه ی اول کتاب را مقابل من نگه داشت با دندان قروچه گفت :این چیه ؟ اشاره اش به جمله ی (عاشق یاغی است )بود .

این یکی از جملات کتاب چیز خاصی نیست .سو تفاهم شده

گرمم شده بود لیز خوردن قطرات عرق را روی پیشانی ام حس می کردم می دانستم که همسرم تمام حرف ها را از اتاقش می شنود

بسه دیگه ! با این جملات عاشقانه نمی تونی کسی رو تحت تاثیر قرار بدی حد اقل تا وقتی که من زنده ام .

اشتباه از من بوده این جمله ادامه داره من فراموش کردم کامل بنویسم (عاشق یاغی است اما یاغیان بزرگ اصولی دارند )باور کنید من خارج از چهارچوب کاری انجام نمیدم

کمی آرام شده بود ،همسرم به همراه مادرش از اتاق بیرون آمدندو به ما اضافه شدند شام را در کنارشان بودم با پدر همسرم در رابطه با کتاب حرف  زدیم از عشق عسل گفتم (معشوقه ی داستان )از پایداری اش و از احترام به خانواده ..آخر شب بعد از چندین بار ور انداز کتاب باور کرد که این یک عاشقانه ی آرام است.

 

ماهنامه ی همشهری داستان  (ایمان عبدلی )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 تیر 1392 :: نویسنده : ایمان
نظرات ()


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic