كاریكاتور6
آوازک
یکی تو صحنه یادم نشسته . که از من دوره امشب
به زیر گنبد آبی احساس . یکی بود و یکی هست
قسم به قصه های عاشقونه . دلم تنگ کسی هست
دلم تنگ کسی هست...
کسی که قصه ناب نگاهو . یه مهتاب شب به من داد
از اون شب تو همه شبهای مهتاب
به یادش خوابم او شد
به زیر گنبد آبی احساس . یکی بود و یکی هست
قسم به قصه های عاشقونه . دلم تنگ کسی هست
دلم تنگ کسی هست...
همون که کوچه بن بست عشقو
به نام دلگشا خوند
منو به خونه گرم دلش برد
دلو عاشقسرا خوند
همون که کوچه بن بست عشقو
به نام دلگشا خوند
منو به خونه گرم دلش برد
دانلود کنید
ستاره صلح
این نام تئاتری است كه یك ماهی است كه هرشب در استان گلستان اجرا دارد،با سوء تیتر از هبوط تا ظهور، ایدئولوژی تا اخرین لایه های نظام اسلامی نفوذ می كند نمایش دلخواه حكومت با پشتیبانی بی سابقه یكه تاز است .هزینه های میلیاردی وتبلیغات گسترده پشتیبانی عجیب وغریب واجرای فرمی(سه بعدی) كه برای اولین در این منطقه عرضه میشودودر نهایت استفاده از المان های مذهبی كه به طور واضح پاشنه آشیلی است كه احساسات همیشه رقیق مردم را نشانه رفته است وآخرین تاكتیك كشاندن تماشاچی از هر مدرسه دانشگاه واداره وبه طور كلی هر نهاد رسمی با سرویس حمل ونقل رایگان از اقصی نقاط استان سبب ساز پرشدن سالن اجرای نمایش شده است.
نگارنده شخصن از اینكه سرمایه ای از آنچه كه در كشورمان هست صرف هنر می شود(گو اینكه سفارشی ودر جهت مقاصد حكومتی)دلخوش است با تمام معایبش،به هر حال سرمایه ای كه شاید بعدها در كانادا باید ردش را می گرفتیم، در همین جا خرج شده است واین در شرایط آشفته ی كشورمان موهبت بزرگی است.
می دانم وخیلی های دیگر نیز می دانند كه تئاتری های این خاك چه می كشند وچقدر مظلومند می دانم و میدانید كه در این سرزمین اگر سفارشی كار نباشید حیات هنری تان در معرض خطر است اما جسارت می كنم و به نیابت از جامعه هنری خطاب به آنهایی كه دستی بر آتش دارند می گویم ما شادمانیم به همین شادمانی اندكی كه به مردم ذوق زده ی منطقه هدیه شد باشد كه در پروپاگاندا كادو پیچ بود.
خیانت به واژگان
در اینجا واژه ها در جایگاه واقعی خود به کار نمی روند به نوعی هر روزه ما به معنی واژه ها خیانت می کنیم اینجا نخبه کسی است که چند سال ذهنش معطوف به مورد خاصی است وخود را در فضای استریل قرار می دهد ودر آخر هم در ایده ال ترین حالت میشود رتبه دار کنکور!
مورد توجه اطرافیان دور ونزدیک قرار می گیرد از جانب رسانه ها حمایت می شود همگان بر جهالتش رنگ تایید می زنند کسی به خودش زحمت نمی دهد که در مورد معنای واقعی نخبگی بیندیشد.
در نظام های اموزشی پیشرو به اشخاصی لقب نخبه اطلاق می گردد که تولید فکر کنند حتی به میزان یک خط نه ان که صرفن با صرف وقت زیاد به پای مسایل بی مصرف تئوریک وسرو کله زدن با کتاب های تستی ...وبقیه ماجرا را که بهتر می دانید.
واین میشود که دانشجوی ما دچار سوتفاهم می شود تفکرش این است که اگر در ردیف های ابتدایی کلاس بنشیند وجزوه اش کامل باشد به اصطلاح زرنگ است!غافل از انکه او در واقع بیشتر از سایرین اطاعت پذیر است متاسفانه نظام اموزشی جایی برای خلاقیت نگذاشته ومحیط کسل کننده ی فضاهای اموزشی بیشتر محلی است برای سرکوب انرژی واموزش انکه مطیع باشیم.
نامه سرگشاده پیمان معادی
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم !
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما
افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .
" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.
مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...
پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..
باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...
باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .
بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .
نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...
وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...
وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...
وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..
وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....
ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.
ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....
ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...
اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..
اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...
اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .
اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...
مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...
ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....
شما هم میتازید ....
آقای اخراجیها
آقای پایان نامه
آقای ضد سینما
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
پیمان معادی

شکی که انسان را عوض می کند!
مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرو
حرف میزند و رفتار می کند !
به غیر از ما كسی به فكر ما نیست
مقامات تركمن تصمیم گرفته اند در نزدیك ترین نقطه به مرز ایران، جزیره ای مصنوعی با الگوبرداری از نمونه ی آمریكایی اش لاس وگاس دایر كنند و واضح است كه چشم دوخته اند به مشتریان ایرانی.
بعد از ارمنستان ، تركیه،تاجیكستان ،اذربایجان ،عراق ،عربستان ،امارات وسوریه، نوبت تركمن ها بود كه كه با استفاده از محدودیت های اعمال شده در ایران سرمایه ای كه مجالی ندارد در ایران خرج شود را جذب كنند،تفاوتی ندارد كه عربستان از علایق مذهبی مان سود می برد وامثال تركیه از اوقات فراغتمان ،آنچه كه مهم است سرمایه ای است كه روزانه از میهنمان به شكل دردناكی خارج می شود وبرگشتی ندارد سرمایه ای كه هزار دردمان را دوا بود اگر كه اندكی وسعت نظر داشتیم.
اگر مذهبیون خدا را فقط در مكه نمی دیدند، اگر حاكمان از اجرای یك كنسرت ساده موسیقی ابایی نداشتند، اگر مردممان كمی فقط كمی بیشتر از ازادی پوشش به ازادی فكر(كه البته سرانجام خوشی ندارد در این خاك) بها می دادند همه ی این اگر ها ،اگر كه ذره ای وجود خارجی داشت اینگونه ایران به یغما نمی رفت.
سهم حكومت در این فاجعه ی روتین بی شك بسیار زیاد است اما میخ اهنین كه در سنگ نفوذی ندارد،بیایید حداقل خودمان به فكر خودمان باشیم كه به غیر از ما كسی به فكر ما نیست.
تمدن ده هزار ساله ایرانی ها
خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیۀ آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح میدهند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.
همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم.
به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او میتواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره دکتر نوروز را با دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل می کنند. به گفتۀایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. دکتر توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
گل سیب
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب
دل من
دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگیت رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی
تا به کی خراب مُحبّتی
هم نشین این و اون میشی
خسته و پریشون و خون میشی
دشت وقتی تو کویر میشه
مرغ آرزوت اسیر میشه
روبروت سراب
پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
توی خون نشستی دل من
بی صدا شکستی دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من ….
ترانه :ایرج رزم جو ملودی:محمد حیدری تنظیم:اندرانیک با صدای:داریوش
اینجا دانلود کنید
از عمل كار بر آید...
مشخص نیست نیت عمل تا چه اندازه توجیه كننده نتیجه كنش ما است ،آیا به صرف اینكه ما در انجام كاری نیت درستی داشته باشیم نتیجه ان هر چه كه شد به این دلیل كه نیت سوئی نداشته ایم توجیه كننده رفتار ما است ؟
در شرایط حال حاضر كه در جامعه ما تضاد چشمگیرترین المان است حداقل برای آنان كه كمی می اندیشند،طرح مساله نیت عمل ونتیجه عمل بسیار مهم است.رابطه ی بین سه واژه ی تاكید شده در خطوط قبلی بسیار دامنه دار است.
به نوبه ی خود بارها در دوراهی قرار گرفته ام كه تصیم گیری در آن موقعیت برایم دشوار بوده است، راه اول :استفاده از رانت های حكومتی و به تبع ان داشتن رفاه بیشتراما با پا گذاشتن بر روی اصول مورد نظر.
راه دوم:قید آن امكان را زدن اما ادامه ی زندگی با فشار بیشترودلخوش بودن به آنكه به آنچه كه می اندیشیم عمل می كنیم وبا دوگانه رفتار كردن به تضاد موجود دامن نمی زنیم.
عده ای توجیه میكنند كه بهتر است از رانت استفاده كرد، چه باك كه ما در آن دسته ی رانت خوار نمی گنجیم گواهش آنكه ما تفكرمان چیز دیگریست وخود منتقد نابرابری های موجود در جامعه هستیم چه بسی كه اگر ما استفاده نكنیم دیگران نفع می برند.وبهتر است از این انتفاع در جهت رسیدن به اهدافمان استفاده كنیم یعنی رانت خواری با هدف مقابله با آن.
نمای بیرونی انچه كه ما انجام می دهیم فارغ از انكه با چه قصدی دست به انجام ان می زنیم تاثیر گذاری شگرفی دارد هرچقدر كه داد سخن برانیم كه داعیه مقابله با كج روی های موجود در جامعه را داریم،هیچ تاثیری ندارد اگر چنان چه در عمل خود بازیگر نمایش تلخ نابرابری ها باشیم.